تبليغاتX
"ایهام"

اندر باب دانشجویی

 

الا یا ایُها ایتُها بَچس خاوری ها/

شروع ترم آسان باشد و آخر بیافتد سخت مشکل ها

 

چو شد آغاز ترمی و شدش آغاز دانشگاه/

بسی جوگیر بود افکار و بس آشفته بُد دل ها

 

یکی عاقل بُود و دانا به فکر مخ زدن هرجا/

یکی هم پرت بود انگار به فکر درس و دانشگا

 

یکی وهمش بُدی کینجا بباشد نام دانشگاه/

که برتر باشد از صد علم و صنعت ها ،شریفی ها

 

و او پنداشتی اینجا بود مرسوم خَرخوانی/

بس است دیگر ای بابا ،در آوردی لج ما را

 

یکی هم نیک دانستی که فرصت باشدش اندک/

که گر چشمی گذارد بر هم او بیند، به تور اُفتاده شد مخ ها

 

پس این فرصت غنیمت بایدش تا بودنش یاری/

وگر نه صبر باید کرد تا ترمی دگر اینجا

 

بدین راه دراز و گوشه ای پرت و کلاسی اینچنین کوچک/

کجا دانند حال ما سبکبارانِ فردوسی رو یه دانا

 

حضوری گر همی خواهی که باشی اندر این یونی/

برو دَرسَت بخوان بچه،چکار داری تو اینجا ها!؟

 


 

اوهامی از موهوم در چهارشنبه دهم اسفند 1390 هنگام11:42 |


غیبت یک ساله! چرا؟و چگونه؟

تو این یه سالی که نبودم دلیلشم که دور از جون شما کنکوره . . . بزار فوش ندم  محیط فرهنگیه، آره دیگه یه سال عمرمون رو تباه کردیم آخرشم این شد.

چی شد؟آهان نمیگم دیگه .

اسرار میکنید بگم؟ باشه برسانم به حضور منورتون نتایج که آمد نشستیم انتخاب رشته کنیم گفتیم خودمان تهنایی انتخاب می کنیم سمت ما نیایید تمرکزمان بهم میخورد .

نشستیم با خودمان! اقا خودمان که میگوییم "مان"برای احترام است شک نکنید یه وقت پش سرمون صفه بزارید،خلاصه از شریف شروع کردم علم و صنعت وهمین جور نوشتم تا رسیدم به آخراش دیگه چیزی نداشتم دفترچه رو ورق میزدم رو یه صفحه واستادم یه نگاه انداختم چشم به یه اسم خورد خوندم جاوران خندیدیم گفتم همون جانوران بوده نونش افتاده با خودم گفتم اِ وا مردم چه جا ها میرن درس میخونن بلا به دور واه واه

دوباره که نگاه کردم دیدم نوشته خاوران یه چیزی شبیه خاورمیانه و نفت واین چیزا منم که عاشق سیاست یه حس غریبی بهم گفت اون چیزی که دنبالشی تو امیرکبیر و دانشگاه تهران نیست اینجاست همین خاوران. هوووم

اِ چرا میخندین جدی میگم

خلاصه اندیشه کردم دیدم که "خاوران اینجا و ما پی شریف میگردیم"

و این که بعد از یک ترم با کوله باری از تجربه برگشته ام.


 

اوهامی از موهوم در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 هنگام13:19 |


کنکور

 

 تو سیب کرم خورده ی کدامین درخت خشک شده ایی 

که باز با تو بلند می شود آهی از نهاد یک آدم


آه


واقعا متاسفم که مدتهاست به وبلاگم سر نزده ام چه برسد به آپیدنش ولی چه کنیم یک کنکور است و هزار بدبختی ولی بعد از نهم تیر ماه(به قول بچه ها روز آزادی) می آیم با کولباری پر.

فعلا. 


 

اوهامی از موهوم در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 هنگام10:45 |


thanks god

خدایا ممنونم!

نه به خاطر آنچه هستم و آنچه نيستم و نه به خاطر

چيزهايي كه به من داده اي و چيزهايي كه نداده اي.

تنها به خاطر اينكه هستي،فقط برای اینکه هستی...

هميشه هستي...

خدایا ممنون.

                               


 

اوهامی از موهوم در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 هنگام20:40 |


سالی متفاوت برای من

 

تا کنون هیچ وقت به این اندازه انتظار آمدن سال جدید را

نکشیده بودم آخر امسال برای من سالی متفاوت است

امسال من نيز راهي راهيان نور هستم.

برام دعا کنید.

                       عيدتون مبارك


 

اوهامی از موهوم در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388 هنگام19:56 |


زندگی باید همین باشد...

 

هی فلانی...

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمی خواهی

آری... آری...

 زندگی باید همین باشد.

 

                                                                    "اخوان ثالث"

 

 

 

                                            


 

اوهامی از موهوم در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 هنگام15:33 |


انا اقرب الیک من حبل الورید...

من غریبم ، تنها

من غریبم ، بی کس

من ندانم که چرا این همه اندوه در این دل دارم

و ندانم که چرا لحظه ای آرام ندارم

همه دم همهمه ای در دل من می گوید:

                                             که دگر هیچ نداری ای دل...

به درون می ریزم

چه کسی بود به من گفت به تو نزدیکم

من فرو می ریزم

 چه کسی بود به من گفت:منم تنها ،تنهای جهان و تو را یاور و یار

                    نکند لیک مرا برده ز،یاد           یا مرا بگذاشته در این مرداب

نه... اینگونه نباید باشد

من حضورش را در عمق وجود

و بلندای سجود احساس کنم

                                  آری  او هست همیشه در کنار من تنهای وجود.

 

                            

 


 

اوهامی از موهوم در پنجشنبه هفدهم دی 1388 هنگام18:6 |


مولا علی (ع)

 

 

" اي سروران من ، در مقام ثنا و ستايش شما توان آن را ندارم كه فضائلتان را به شماره آورم و درمدحتان به عمق عظمت شما نمي رسم ." ( فرازي از زيارت جامعه كبيره )

 

اميرالمؤمنين (ع) مظهرالعجائب و معجزه بزرگ الهي است كه عقل ها درشناخت

وجوه وجود مقدسش حيرانند و دوست و دشمن مديحه سراي حضرتش مي باشند.

ابن ابي الحديد ، دانشمند سني مذهب وشارح نهج البلاغه در توصيف اميرالمؤمنين

مي نويسد: چه گويم درباره مردي كه حتي دشمنان و ستيزگران با او هم ، سر به

آستان فضائلش فرود آورده اند و انكار مناقب و كتمان فضائل او را تاب نياوردند،

( سپس با اشاره به مطالب قبلي خود ادامه مي دهد) و تو دانستي كه بني اميه ( و

به ويژه معاويه) چون به حكومت اسلامي در شرق و غرب زمين چيره شدند، به هر ن

يرنگي در خاموش كردن نورعلي بن ابي طالب كوشيدند و حقايق را برعليه او تحريف

كردند، عيب هايي براي او جعل و بر روي منابرلعنش كردند، مدح گويان او را تهديد

كردند ، به حبس كشيدند ، كشتند و از نقل رواياتي كه حاوي فضائل و مايه بلند

آوازگي او مي شد جلوگيري نمودند، تا آنجا كه اجازه نمي دادند نام او بر كسي نهاده

شود، اما اين حيله ها جز بر والايي و سرافرازي او نيفزود، همچون مشك كه هر چه

بر آن سرپوش نهند، بويش بپيچد وو چنان خورشيد كه چهره اش با كف دستي

پوشيده نگردد و چون روز روشن كه اگر چشم برآن ببندي، ديدگان بسياري آن را مي

بيند.

                                          

 


 

اوهامی از موهوم در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 هنگام17:13 |


رهگذر

رهگذر می آید

 

در هجوم تب تنهایی بین من و تو

 

و صدای قدمش می پیچد

 

گوش کن . . .می شنوی

 

بوی باران می آید از دور . . .

سکوتی وهم انگیز و خیال آلود                         

 

و سیاهی و سکون

 

و سپس نور و فقط نور.

(از بدیهیات خودمه)

                 

 

 

                         

 


 

اوهامی از موهوم در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 هنگام16:48 |


زندگی زیباست اما شهادت زیباتر

 

مدرسه ها شروع شده و من هم چون درسام سنگینه خیلی کم وقت می کنم  وبلاگ رو به روز کنم .

داشتم فکر می کردم درباره ی چی بنویسم که یادم اومد هفته دفاع مقدسه و چی بهتراز اینکه از جنگ

بنویسم و شهدا . . .

 

                

 

من نه سنم به اون زمان ها می خوره و نه صاحب نظرم که در این رابطه بنویسم و تنها کاری که می کنم

اینه که کتاب های مربوط به جنگ و شهدا رو می خونم شاید بفهمم عشق مردان مردی که جان را

در راه دوست دادند و رنج مادرانی که غمی به قدمت تاریخ بر دل هایشان نهفته است.

 

 

همین چند روز پیش توی یه کتاب خوندم:"یکی از غواص ها،شهید شریفی نیا،وقتی رسید

ان طرف اروند،نتوانست نگهبان و تیر بارش را خاموش کند.اروند طوفانی شده بود و

برگشت هم ممکن نبود.توی آب صبر کرد ولی یک دفعه جذر شد و آب رفت

پایین.نگهبان عراقی ممکن بود ببیندش.خودش را پایین کشید ودست و بدنش را لای

سیم خاردارها کرد که گیر کند وبه خاطر نفس کشیدن بالا نیاید.

 

خودش را غرق کرد که صدایش در نیاید،برای اینکه عملیات لو نرود.

 

و از این شهدا زیاد داریم. . .

 

                       

 

و چه سخت است درک کارهای این چنین بزرگ برای منی این چنین ساده دل...

باید خواند و خواند خاطراتشان و این تنها کافی نیست.باید ادامه داد راهشان را

نمی دانم اگر روزی جنگ شود من فرار می کنم یا می مانم ولی شهادت را دوست دارم.

 

کاش ماندنی باشم . . .

 

         

 

 


 

اوهامی از موهوم در شنبه چهارم مهر 1388 هنگام20:2 |